تبليغاتX
به نام خداوند بخشنده مهربان
Lilypie Second Birthday tickers
حدود سه ساعت به تحویل سال نود باقی مونده و این سومین بهاریه که دختر گلم پیشمه

خدایاااااااااااااااااااااااااا به خاطر داشتن سارا ازت ممنونممممممممممممممممممممممممم

 

 

+ نوشته شده در  90/01/01ساعت 0:23  توسط mary  | 

دختر گلم خوشحالم که روز به روز بزرگتر و فهیم تر می شی
از وقتی دوساله شدی خیلی از مشکلات قبل را نداریم
به کارتون خیلی علاقه مندی
مخصوصا کارتون کوچولوهای بامزه که زبان اسپانیایی را  آموزش میده و وقتی میگه تکرار کنید تو هم باهاش تکرار می کنی
اسباب بازی مورد علاقه ات استکان و قوری هست و تو خیال خودت چایی میریزی میدی من بخورم و خیلی دلت می خواد که بگم آخ داغ بود سوختم ....
کلا دوست داری کارایی بکنی تا من  تعجب کنم و این تعجب را بروز بدم و تو کلی بخندی
یه روز توی پمپ بنزین یه دختری هم سن و سال خودت زبونش را برات در آورده از اون روز تا حالا همش تو خیال خودت دعواش می کنی و میگی کار بد نکن
از حیوونهایی هم که داری بیشتر از همه مارمولک را دوست داری روزای اول حسابی ازش می ترسیدی اما الان خیلی دوسش داری مرتب هم حرف بابات را تکرار میکنی که این اسباب بازیه جون نداره که
در مورد غذای مورد علاقت نمیتونم چیزی بگم چون همه چیزدوست داری  اما بازم علاقت به آش خیلی بیشتره
یه چیزی که هیچ وقت نه من و نه بابات خوردیم سیر ترشی هست که تو خیلی دوست داری و وقتی سر سفره می بینی می خوای همش را بخوری
یه چیز عجیب دیگه که خیلی دوست داری سبزی خوردنه اونم اگه یه بشقاب پر باشه خالی خالی می خوری
زبونت که دیگه شیرینترین شیرینی عالمه به ندرت پیش میاد کلمه ای را اشتباه بگی بعضی وقتا به خاطر حرفایی که میزنی هر چقدر هم بوست میکنم و خدا را به خاطر داشتنت شکر میکنم بازم راضی نمیشم و اینقدر شادم میکنی که نمیدونم چیکار کنم
دلم می خواد لحظه لحظه اش را با دوربین یا نوشتن ثبت کنم حداقل اینجوری فکر میکنم که این خوشی همیشه با منه
ولی خوشی وقتی با منه که تو باهام هستی
ای کاش خلاقیت نویسندگی کمی در من بیشتر بود تا میتونستم خاطراتت را بهتر بنویسم
دوستت دارم ،دوستت دارم ،دوستت دارم عزیزم 

دوباره باید برم سر کار و نمیدونم چطوری تنهات بزارم

واقعا دلم برات تنگ میشه

کاش می شد اصلا نمیرفتم و از لحظه لحظه بودنت بیشتر لذت می بردم اما فکر می کنم که کار کردن من برای آینده تو بهتره

+ نوشته شده در  89/06/25ساعت 13:7  توسط mary  | 

به میمنت و مبارکی ما هم دیروز به جمعیت دو ساله ها پیوستیم

یه تولد ساده داشتم با هشت نفر مهمون

تا قبل از اومدن مهمونا همه چیز خوب پیش می رفت اما با اومدن اونا من همش دور هال چرخیدم و شعر خوندم فقط جهت جلب توجه ، در نتیجه نشوندنم روی صندلی و فوت کردن شمع و بریدن کیک کاری بس دشوار بود...

کار همیشگیمه ، (جلب توجه مهمون را میگم) اونم فقط با دویست دور ، دور هال زدن و اواز خوندن(اونم از هر دری) امکان پذیره ...

حرفای بزرگترها را ضبط میکنم و دو سه روز بعد بهشون تحویل میدم جوری که چشماشون گرد میشه

مثلا همین امروز صبح تا چشمام را باز کردم گفتم : بابا خسرو نوه ی منه (حالا این بابا خسرو بابای مامانیمه که همیشه منا به دوستاش نشون میده و میگه نوَمه)

بعدشم به بابایی خودم گفتم : بابا چند کولویی؟(یعنی بابا چند کیلویی؟)

این هم از صحبت روز قبل مامانی و دوستش در مورد وزن و کیلو حاصل شد...

بریدن کیک

فشفشه

+ نوشته شده در  89/06/13ساعت 16:46  توسط mary  | 

خب  خداروشکر دیگه حالم خوب شده و دیگه اصلا اجازه نمیدم مامانیم بنویسه و می خوام یه طومار بلند بنویسم :

اول بگم یک بلایی شدم که نگو

حرف زدنم که کامله و نمیدونم چرا هر وقت من یه چیزی میگم زودی مامانی و بابایی می خندن و بعدش هم هزارتا بوسم میکنن

منم بهشون میگم آخه چند تا؟یعنی چندتا بوس می کنی؟

خیلی هم خودما لوس میکنم و بعضی وقتا الکی گریه میکنم مامانیم هم بهم میگه اشکات کو؟؟؟؟؟؟؟؟

بعدش من خندم میگیره و می زنم زیر خنده و باز اونا می خندن

همه اسباب بازی هام هم باید باهام حرف بزنن مگه مامانم را راحت میزارم از عروسکا گرفته تا لگو ها مامانم باید به جاشون باهام حرف بزنه و مخصوصا بگه سارا چیکار میکنی؟ جدیدا که غذاا هم باید حرف بزنه

مثلا وقتی لقمه صبحانه را دارم می جوم مامانم به جاش حرف بزنه و بگه وای له شدم ،دردم اومد...یا اینکه لقمه جدید که می خواد بره تو دهنم هی بگه دهنت را باز کن من برم توی دلت

یه کاری که مامانم میکنه اینه که لقمه را میاره طرف دلم و از زبونش میگه می خوام برم دل سارا بعد من میگم باید از اینجا بری تو دلم و دهنم را باز میکنم تا مامانی لقمه را بزاره دهنم

نه اینکه من بچه بد غذایی باشما ... نه اصلا با همه شیطونی هام خداروشکر مامانیم سر این مورد شانس آورده و من نه بد غذا نه خیلی پر خور ، خوبم دیگه بابا  فقط مامانیم را پر حوصله و عاشق دیدم که این کارا را میکنم

ولی بعضی وقتا از بس مامانیم را مجبور میکنم گه به جای همه چیز حرف بزنه اینجوری میشهاما بازم خودشا کنترل میکنه و اینجوری میشه

من نمیدونم مامانیم چجوری فکر می کرده که با وجود من می تونه ادامه تحصیل بده ... هان؟!!!

راستی از اصطلاح ای بابا هم زیاد استفاده میکنم  

بعضی وقتا که سرحالم هی دور خودم می چرخم ملق میزنم بدو بدو می کنم از سر و کول مامانم میرم بالا و مامانم باید با لحن بچهگانه ای بگه

وای وای سارا را ببین ، چه کارایی بلده به به ،وای خدایا چیکار کنم با این بچه 

اگه یه جملش یادش یره یادآوری می کنم

شعر گنچشکک اشی مشی را هم کامل از حفط می خونم ، اگه باورتون نمیشه میتونین صدای ضبط شدم را گوش کنین...

اما وضع خوابممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خیلی بهتر از قبل شده

خودم مبام میگم خواب تو چشمامه و روزا دو سه ساعتی می خوابم

با تمام زحماتی که مامانیم برام میکشه من بی نهایت بابایی تشریف دارم و تا باباییم کنارم خواب باشه منم می خوابم

قبلا ها وضع خواب روزم خیلی بد بود اصلا از خوابیدن توی روز بیزار بودم : چشمام داشت از خوا ب بسته میشد ها اما هی بازشون می کردم ومی گفتم  نمی خوام بخوابم بعدشم که زورم نمیرسید به پلکام  که بازشون کنم هی گریه میکردم و غر غر و میگفتم حالا که روزه نمی خوام بخوابم،حالا که شب نیست  

تازگیا هم از حموم بدم اومده و حاضر نیستم برم امروز مامانم داشت وان حموم را پر از آب می کرد و اسباب بازی ها را می برد که مثلا من تشویق بشم برم حموم ولی بهش گفتم من حموم نمیامااااااااااااااا... و رفتم تو اتاقم... مامانیم هم گفت باشه نیا فقط بزار لباساتا دربیارم و لباسام را درآورد...

بعدش مامانیم رفت که حوله هام را از روی بند بیاره تارفت و بیاد من پریدم توی حموم و رفتم تو وان بعدش مامانیم اومد دنبالم گشت یه لحظه فکر کرد من غیب شدم اصلا فکرش را هم نمیکرد وقتی منا توی وان دید کلی خندید

چند روز پیش یه میخ برداشتم و بهش گفتم سیم باباییم گفت سارا دلبندم این سیم نیست میخه منم نامردی نکردم و ترکیبشون کردم گفتم : "خیم"  اینقدر دوتاییشون غش غش خندیدن ، منم چون دیدم خیلی خوششون اومده صد بار دیگه تکرارش کردم

مامانیم خیلی اصرار داره من انگلیسی یاد بگیرم عید یکمی بهم یاد داد و بعدش ولش کرد حالا شروع کرده و من چند تا میوه را به انگلیسی بلدم

البته سیب را میگم " لپه "  حالا هرچی مامانیم میگه سارا دلبندم لپه نه  : بگو" اپل " مگه به خرجم میره باز حرف خودما تکرار میکنم .

دیروز هم به داییم گفتم فینگرم را نگاه کن و انگشم را نشونش دادم چشاش گرد شد و به مامانیم نگاه کرد

مامانیم هم یک خنده غرور انگیزی کرد که یعنی ما اینیم دیگه  ها ها ها

ولی اول مهر که بشه باز مامانیم سرش شلوغ میشه و وقت نداره اینقدرا بهم برسه ....

متاسفانه اون سایت آپلود عکسی که مامانیم ازش استفاده میکرد دیگه باز نمیشه

به محض پیدا کردن یه سایت جدید با عکسای جدید میام

قول میدم

آهان یه چیزی... میدونید قول دادن من چجوریه؟

وقتی بهم میگن قول بده من چند تا قر به کمرم میدم آخه وقتی برای اولین بار مامانیم برای اینکه رو دیوار خط نکشم بهم گفت قول بده من شروع کردم به قر دادن کمر و چند ثانیه طول کشید تا دوزاری مامانم بیفته که آهان سارا قول را با قر اشتباه گرفته

تازه دایی هام هم دایما بهم میگن قول بده تا این کار را برات بکنیم قول بده تا اون کار را برات بکنیم و منم هی کمر مبارک را قر میدم

بعدشم درستش را که بهم یاد نمیدن  

نمیگن که اون قر هست و این قول  آخه می خوان هی به من بخندنننننننننننن

بزار بزرگ بشم حالشونا جا میارم ...

دیگه خسته شدم از بس از خودم تعریف کردم

آدم که نباید از خودش تعریف کنه بچه باید بزاره دیگران ازش تعریف کنن

 

 

+ نوشته شده در  89/05/09ساعت 23:58  توسط mary  | 

سارا روز دوشنبه هفده خرداد تب کرد ، نب بالا که حتب با شیاف استامینوفن هم پایین نمیومد ، بردمش پیش دکتر همیشگیش دارو داد و گفت اگه تا سه روز تبش قطع نشد بهش آمپول بزن

تبش بعد از سه روز قطع نشد از طرفی هم دلم نمیومد بهش آمپول  بزنم اونم 6.3.3 واسه همین بازم صبر کردم تا اینکه شنبه دوباره بردمش پیش دکترش گفتم تبش کم شده اما قطع نشده و آمپول را هم نزدم گفت اگه تبش کمتر شده اشکالی نداره تا سه روز دیگه هم داروهای قبلش را ادامه بده اگه قطع نشد بیا یه آمپول دیگه بنویسم

این را هم بگم که علاوه بر تب سرفه شدید و آبریزش شدید بینی هم داشت جوری که شب ها تا صبح نمی خوابید از شدت سرفه استفراغ می کرد و من و مامانم یا من و مادر شوهرم بالاسرش بیدار بودیم.

تا اینکه روز یکشنبه دوباره بردمش دکتر گفت دیگه باید بستری بشه

انگار دنیا تو سرم خراب شد خودم با روحیات و اخلاقیات سارا میدونستم که چه روزایی در انتظارمه ... با گریه بردیم بستریش کردیم شب را خوب خوابید اما از فردا دیگه تمام مشکلاتم شروع شد همونطوری که انتظار داشتم سارا یک لحظه هم حاضر نبود تو بیمارستان مخصوصا زیر سرم بند بشه ... هر دفعه که هر پرستاری میومد سراغش همش گریه می کرد و می خواست سرم را از تو دستش بکشه بیرون نمیدونستم چجوری آرومش کنم اندازه تمام عمرم گریه کردم

مخصوصا موقع رگ گیری ... پرستارا که ماشالله انگار هیچی بلد نبودن دست و پای بچم را درب و داغون می کردن تا رگش را پیدا کنن واسه سرم و ما هم دو نفری سارا را نگه می داشتیم و اونم گریه میکرد جوری که جگرم کباب می شد تازه رگ را هم که پیدا می کردم بیشتر از یک روز جواب نمیداد هی مسدود می شد و مجبور میشدن دوباره ازش رگ بگیرن ... وای که اللهی هیچ مادری مجبور نباشه بچش را بگیره تا آمپول را زیر پوستش فرو کنن و بچرخونن تا رگ پیدا بشه  اونم نه یک بار ...

خلاصه اینکه روز شنبه بیست و نهم از بیمارستان مرخص شد.

وای خدای من حالا که اومدیم خونه تازه اسهال شده ... و باز دوباره تب... خدایا چیکار کنم ...

ایندفعه دکترش را عوض کردم و بردم پیش یکی دیگه دکتر جدید گفت همش یه ویروس بوده و نیازی به این همه دارو و دوا نیست و فقط یه شربت استامینوفن داد  واسه تب و یه سری مراقبت های خوراکی ... گفت باید صبر داشته باشی تا خودش خوب بشه  بعد از سه روز اسهالش هم قطع شد و سارا شد مثل روز اولش

وای خداجونم شکرت

همین الان همه واسه بچه هایی که الان تو بیمارستانن دعا کنیم که هرچه زودتر خوب بشن و برن خونشون

اللهی پای هیچ بچه ای به بیمارستان نرسه

سارایک ماه قبل از بیمارستان:

 

سارا در بیمارستان:

 

+ نوشته شده در  89/04/25ساعت 8:26  توسط mary  | 

عزیز دلم سارای گلم تغییرات زیادی کرده

مخصوصا حرف زدنش خیلی کامل شده یه روز صبح که بعد از چهار روز پیش خودم مونده بود دیدم میگه مامانی بیا اینجا بشین

یعنی یه جمله چهار کلمه ای را پشت سر هم گفت کلی ذوق کردم بعد از چهار روز تغییرات زیادی کرده بود

شعر تاب تاب عباسی خدا منو نندازی را کامل می خونه همینطور یه توپ دارم قلقلی را وقتی براش می خونم هرجاش را نخونم خودش تکرار میکنه

خیلی شیرین شده روزی هزار بار خدا را به خاطر داشتنش شکر می کنم

هر چند که خیلی هم شیطونه و حتی گاهی مجبور میشم دعواش کنم که بعدش شدیدا پشیمون میشم

چند روز پیش بردیمش شهر بازی

بچم از وقتی راه افتاد بیشتر هوا سرد بود و خیلی کم بیرون برده بودیمش واسه همین تو شهر بازی بی هدف همینجوری اینور اونور می دوید و من و باباش حسابی خسته و اذیت شدیم

ولی چند شب بعد که دوباره بردیمش دیگه آروم شده و بود و مثل بچه خوب دستش را تو دستم میداد و با هم راه می رفتیم

هفته پیش دستش را زد به در قابلمه و سوخت منم زود پماد سوختگی براش زدم کف دست چپش و زیاد هم گریه نکرد و تا پماد زدم ساکت شد یک ساعت بعد دیدم که روی نبض دست راستش سوخته و تاول زده نه کف دست چپش

کلی دلم سوخت و گریم گرفت مخصوصا چون زیاد هم گریه نکرده بود.

 

 

+ نوشته شده در  88/11/28ساعت 20:47  توسط mary  | 

بعد از اینهمه مدت که اومدم بهتره کیبورد را از دخترم بگیرم و خودم بتایپم

نمیتونم بگم که این چند ماه هیچ وقت وقتی برای نوشتن پیدا نکردم ،چون واقعا اینطور نبوده اما بعد از تولد سارا منتظر بودم عکسای اتلیه اش اماده بشه و بادست پر بیام که اونم چند ماهی طول کشید

بعد از باز شدن مدارس و دانشگاهها حسابی سرم شلوغ شد بعدشم که شرکت در یک مسابقه و تهیه نرم افزار اون دیگه تمام وقتم را گرفت...

دو سه روزی میشه که بالاخره عکاسی راضی شد و عکسای تولد سارا را بهم داد اما نه فایل همه عکسها فقط دوتاش ... اونم کلی بهش گفتم تا راضی شد رو سی دی بده حالا که اومدم نگاه کردم دیدم فقط دوتاش را رایت کرده...

 

در تمام مدت جشن تولدش هم در حال رقصیدن بود و سارایی که تا حالا از نه شب بیشتر بیدار نبوده اون شب تا ساعت دوازده رقصید و شادی کرد.

نتونستیم ی هم یه عکس درست و حسابی با کیکش ازش بگیرم چون مرتب در حال ورجه وورجه بود و تا یه لحظه رهاش می کردیم شیریجه می رفت توی کیک... حتی توی این عکس هم تلاش اقای پدر برای آروم نگه داشتن سارا بی فایده است

 

اینم بگم که جشن تولدش به جای دوازده شهریور روز شانزدهم برگزار شد چون سارا از روز دهم تب داشت تا سیزدهم...

یکم از کارای سارا بگم که توی این مدت بعد از تولدش تغییرات اساسی کرده :

۱- حسابی شیطونه طوری که نگهداریش برای مادرم سخته و دنبال پرستارم که روزها چند روزی کمکش باشه ...اصولا باید به هر چیزی دست بزنه

۲- با برادرم و پدرم خیلی خوبه و دوسشون داره کلا عاشقه اینه که بره خونه اونا وقتی من از سر کار میام از خونه بیرونم میکنه مبادا که ببرمش

۳-حس های دخترونش خیلی قویه عاشقه رژ لب و لاکه ، پدرم بهش گفته خودم برات می خرم و  وقتی بهش میگیم بابا برات چی می خره اول میگه لا به معنی لاک و بعدش هم دستش را میماله به لبش

۴- نه تا دندون داره سه تا دندون کرسی و چهار تا جلوی بالا و دو تا جلوی پایین گاز گرفتن را دوست داره اما دلش نمیاد خیلی فشار بده انگار می فهمه طرف دردش میگیره

۵- عاشق ترانه مهره مار و تا سوار ماشین میشیم میگه مُ به معنی مهره مار تا روشن نکنیم دست از سرمون بر نمیداره

۶- عاشق بچه هاست و من از این بابت خیلی خوشحالم

۷- بسیار بسیار جونشون عزیز هست و چنانچه به طور اتفاقی پاش به جایی گیر کنه یا اتفاق ناگوتری براش بیقته بلافاصله محل یا شی مربوطه را کتک میزنه و گاهی چنان محکم ک  تازه برای دست خودش که درد گرفته گریه میکنه

۸- کتاب را خیلی خوب دستش میگیره و صداهای نامفهومی از خودش در میاره یعنی دارم کتاب میخونم و کلا عاشق کتاب یا مجله یا هر تیکه کاغذ کوچیکی که معلوم باشه قبلا قسمتی از یک کتاب بوده هست و به محض اینکه چیزی اینطوری گیر بیاره میره یه گوشه میشینه شروع میکنه به خوندن اما بیشتر از پنج دقیقه دوام نداره

یه کتاب داره عکس حیوونها را کشیده و بنده اندازه موهای سرش براش خوندمش و اسم خیلی از حیوونها را بلده اما در حد دو حرف اول اسمشون  بازی قایم موشک را هم خیلی دوست داره و روزانه یک ساعت از وقت بنده به این بازی اختصاص میابد.

 ۹-اعضای صورت و بدنش را کاملا میشنایسه ...همینطور مفهوم بالا و پایین را هم بلده

۱۰- اینم سه تا عکس جدید:

 

 

 

+ نوشته شده در  88/09/10ساعت 20:18  توسط mary  | 

کار زیادی ندارم فقط اومدم چندتا عکس بزارم

 


 

 


بابایی منم ببر بیرون ،من پات را ول نمیکنم باید منم ببری

 


 


 

+ نوشته شده در  88/03/30ساعت 11:24  توسط mary  | 

نه ماهگی من هم تموم شد مامانیم هم منو برد مرکز بهداشت قدم شده بود ۷۴ و وزنم ۸کیلو و ۷۰۰ گرم خانومه گفت رشدم خوب بوده از بس که این مامانی بهمون میرسه دیگه مامانی دستت درد نکنه می دونم از وقتی که من اعتصاب کردم و شیر مادر نخوردم تو خیلی غصه خوردی اما خب حالا سعی می کنم واسه غدا خوردن اذیتت نکنم  دیگه باشه...

اینو می دونید که من دستم را به اجسام می گیرم و با کمکشون بلند می شم اما الان یه پیشرفتی که کردم اینه که با کمک همونا هم راه میرم

مثلا دستم را می گیرم به مبل می ایستم بعدش با کمک همون مبل راه میرم

مامانی و بابایی  که کلی ذوق می کنن

هفته پیش هم مهمون داشتیم حالا بگو کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کورش دوستم که مامانیش هم دوست مامانیمه ...

مامانیم اینقدر خوشحال بود که یه نی نی دیگه چند روز میاد پیشم و من باهاش بازی می کنم اما اولش که اومده بودن من از کورش می ترسیدم و فرار می کردم هر جا اون بود من نمی رفتم اما از فرداش کاری کردم که کورش از من فرار کنه و تمام مدتی که کورش اینا خونمون بودن همش از من می ترسید و گریه می کرد می رفت پیش مامانش

حتما می خواید بدونید چیکار کردم هیچی بابا با هیجان و ذوق خیلی زیاد می رفتم به طرفش اونم الفرار... یا اینکه جیغ می زدم (ای بچه ی  بدددددددددددددددددددد جیغ می زنییییییییییییی؟)

مامان اینا هر کاری کردن که بتونن ار ما عکس دوتایی کنار هم بگیرن که نشد آخه همیشه یکی در حال فرار بود ... هه هه هه فکر کردن

این عکس من و کورش و داییمه

 

این عکسه چطوری از دستمون در رفت ما که همیشه دو متر از هم فاصله داشتیم

البته یه بار هم با همدیگه رفتیم زیر میز یه بار من می زدم روش یه بار کورش

 

بعد از رفتن کورش تولد مامان بابایی بود که مامانی خودم واسش کیک پخت اینم یه عکس از تیپ تولد رفتن من

+ نوشته شده در  88/03/14ساعت 13:34  توسط mary  | 

چه عجب ماماني بالاخره به وبلاگ ما سر زدي و مي خواي يه چيزايي بنويسي امروز سيزده روز از پايان هشت ماهگي من مي گذره تازه اومدي ...البته خيلي هم تقصير اين مامانيمون نيستاااااا اين بلاگفا هم چند وقت بود باز نمي شد.

خب جونم براتون بگه كه ما دندون دار شديم اونم دوتا با هم از لثه پايين. مامان بابايي هم برام آش دندوني پخت اما فقط بهونش را گذاشتن دندن من چون همش را خودشون خوردن و به منم هيچي ندادن

تقصير اين مامانيمه هي ميگه غذاهاي خودمون نمك دارن ادويه دارن و از اين حرفا باورتون ميشه غذاهاي من را نه يه ذره نمك مي ريزه نه يه ذره رب هيچي همينطوري ميده ميگه بخور منم نمي خورم یکی نیست بهش بگه خودت همچین غذای بی طعمی را می خوری که از من انتظار داری؟هان ؟ اما نميشه كه از دست ماماني من در رفت چون از وقتي ديد من خوب غذاما نمي خورم اينقدر بهم هيچي نميده تا گرسنه ي گرسنه بشم بعدش ميگم باشه بابا تسليم بيار تا تهش را بخورم و اينگونه مي شود كه من تمام غذایم را ميخورم

 

از كاراي ديگه بگم براتون كه دستم را به هر چيزي كه ببينم ميگيرم و سعي ميكنم بلند شم روي پام واستم و خيلي خيلي هم از اين كار لذت مي برم اما تا حالا چند بار با سر خوردم زمين و گريه سر دادم اساسي

اينم يه عكس از ايستادنمون

 

 

آهان يه كار ديگه اي هم كه انجام ميدم اينه كه خودم واسه خودم آواز مي خونم هي ميگم لا لا لا لِ لِ لِ و خلاصه اينكه با حرف ل هي بازي ميكنم .آب دهنم را هم در حجم هاي مختلف باد ميكنم و لذت مي برم و جلوي لباسم را خيس مي كنم كه مامانيم از اين كار خيلي بدش مياد

 

يه پيشرفت خيلي خوبه ديگه كه داشتم اينه كه خيلي ببخشيدا... ديگه كارمون را توي دسشويي انجام ميديم.

ديدين داشت يادم مي رفت  مي خواستم بگم دست هم مي زنم ديگه

تا بهم ميگن دست ، دست  منم دست خوشگلاما ميارم بالا و بهم مي زنم يه صداي تلپ تلپي ميده كه نگو

مامانيم ميگه زيباترين صداي دنياست حالا بعدا يك عكس هم از دست زدنمون ميزاريم.

خاله راحله مرسي كه اومدي وبلاگم نظر گذاشتي آره راست مي گي من نميشناسمت اما مامانيم برام تعريف كرد و شناختم راستشو بخواي مامانيم خيلي دلش مي خواست حالت را بپرسه اما ميگه شمارت را هم نداره ...

از بقيه دوستاي گلم هم كه نظر گذاشتن ممنونم همتون را دوست دارم...

+ نوشته شده در  88/02/25ساعت 7:12  توسط mary  | 

این پست را می خواهیم به شیوه دوستمان کورش بنویسیم اما نمیدانیم می توانیم به خوبی او بنویسیم یا نه .

به هر حال سعی خود را می کنیم.

دوشنبه شب بود که ما خواب بودیم اما اینقدر غلت زدیم تا خودمان را ساعت ده شب  بیدار کردیم آخه اصلا پیش نمی آید که ما تاساعت ده شب بیدار باشیم و همان ساعت هشت با گریه و بد خلقی اعلام میکنیم خوابمان می آید تا مادرمان نیم ساعتی به ما ور برود تا بالاخره بخوابیم .برای همین اون شب هم مادرمان کلی از بیدارشدنمان ناراحت شد فکر کرد باز هم باید به همان شیوه ما را بخواباند اما ما مثل یک بچه خوب از ده تا یازده بازی کردیم و بعدش خوابیدیم البته بازی که نه

بیدار شدیم به مادرمان بگوییم ما چهار دست و پا رفتنمان تکمیل شده و چند قدمی محکم برایش چهار دست و پا رفتیم تا کیف کند بعدش خودمان خوابیدیم

همین

فقط خواستیم تاریخ چهار دست و پا رفتنمان یادتان نرود .

البته قبل از شروع چهار دست و پا ابتدا به این حالت در می آییم درواقع این همان استارت زدن است

 

سپس اینگونه چهار دست و پا میرویم:

راستی این عکسمان هم که هی می افتد پایین را امروز اضافه کردیم .

چطور است؟

 

 

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت 21:51  توسط mary  | 

اینم عکس من بعد از خوردن سوپ

چیه چرا اینجوری نگاه می کنید؟خب مامانم بعدش صورتم را شست

همیشه که اینطوری نیستم حالا که سوپ خورده بودم اینجوری شدم

 

+ نوشته شده در  88/01/09ساعت 15:38  توسط mary  | 

مي دونم كه غيبتم طولاني بوده و خيلي وقته سر نزدم اما خب چند تا دليل داره

۱- من سه روز بستري شدم بيمارستان آخه صبح روز دهم اسفند ماه از خواب كه پاشدم همش تهوع داشتم و هرچي مي خوردم بالا مياوردم(گلاب به روتون البته) مامانيم زودي منو برد دكتر ،دكتر هم دارو داد و گفت اگه كه تا شب بهتر نشد بايد بستري بشه و من تا روز سيزده اسفند ماه بستري شدم بيمارستان

مامانيم خيلي اذيت شد حتي روز آخري كه من مرخص شدم مامانيم مريض شد و سرم و آمپول و از اين حرفا و چند ساعني تحت مراقبت ويژه قرار گرفت يعني هر دومون توي يه بيمارستان بستري بوديم .

دست دوتا مامان بزرگام درد نكنه كه حسابي زحمت كشيدن و اذيت شدن اگه اونا نبودن مامانم با اين حال خودش نميتونست از من مراقبت كنه كه. 

اصلا ولش كن ديگه خداروشكر تموم شد رفت پي كارش. 

 

۲- مامانيم از روز هفده اسفند ماه با پنج روز تاخير رفت سركار  و درنتيجه كسي نبود منو بياره پاي  اين كامي(منظورم كامپيوتر) تا خاطراتم را بنويسم

۳- شب عيد و خريد و خونه تكوني واين چيزها هم دليل ديگه اي بود كه مامانيم منو نياورد سراغ كامپيوتر خودمم كه هنوز حتي نميتونم چهاردست و پا برم چه برسه به اينكه بيام سراغ كامي اما وقتي بزرگ شدم به مامانم مهلت نميدم

 

حالا هم روز پنجم عيده بابايي رفته سر كار و من ماماني توي خونه تنهاييم

مي خوام بگم از اول سال تا حالا چيكار كردم اولش اينكه موقع سال تحويل عمو كوچيكم پيشمون بود آخه مامان و باباي بابايي رفته بودن كربلا و عمو كه تنها بود اومد پيش ما

بعدشم خب چندجايي عيد ديدني رفتيم تا روز دوم عيد كه مامان و باباي مامانيم به همراه دايي ها رفتن مسافرت باباييم خيلي دلش مي خواست بريم اما مامانيم گفت نه ما بچه كوچيك داريم نميشهمنكه ميدونم منظورش من بودم

مامانيم گفت بايد براش سوپ بپزم توي سفر نميشه و بهداشتي هم نيست اين موقع سال بابايي گفت چند روز بهش سرلاك ميديم سوپ نميديم منم راضي بودم چند روز سرلاك بخورما اما ماماني قبول نكرد كه نكرد  و آخرش ما سفر نرفتيم.

روز سوم عيد هم دوستاي مامان بابا اومدن خونمون و من ازشون خيلي ممنونم چون باعث شدن كه بريم پارك و چه پاركي مامانيم منو از توي ماشين بيرون هم آورد آخه هميشه ميرفتيم پارك اما هيچ وقت كه منو از ماشين پياده نمي كردن اما اون روز حسابي خوشحال شده بودم توي هواي آزاد و توي عكسها مي خنديدم

آخه هميشه هر وقت ماماني از من عكس ميگيره من زل ميزنم به دوربين و يادم ميره بخندم اما اون روز چندتاعكس خندان ازم گرفتن و مامانيم كلي خوشحال شد

بعدش كه از پارك برگشتيم من توي ماشين خوابيدم و مي شنيدم كه تصميم دارن برن آيس پك بستني بخورن منو گذاشتن توي كرير و با خودشون بردن فكر كردن من مي خوابم اما هنوز بستني ها را نياورده بود كه بيدار شدم و مامانيم هم كه دائما در حال عكس گرفتن از منه اونجا هم كه منو ول نكرد و توي بستني فروشي ازم عكس گرفت حالا خداروشكر خلوت بود

اينم چندتا عكس باحال

اول از همه یه عکس خندان بغل بابایی

 

اینم عکس منو و دوست بابایی

 

اینم یکی دیگه

 

اینم عکس آیس پکی 

اول می خواستم عکس دوست بابایی را حذف کنم تا کسی نفهمه من چطوری رفتم تون بالا و با تابلوها عکس گرفتم اما خب بعدش فکرشو کردم دیدم همه میدونن که من نمیتونم خودم برم بالا واسه همین حذفش نکردم

 راستی کنار سفره هفت سین هم عکس گرفتما ایناهاش

آخیش حالا دیگه با این گل سر هی منو با پسرا اشتباه نمیگیرن

 

اینم چند دقیقه بعد از سال تحویل

 

 

 

+ نوشته شده در  88/01/05ساعت 10:58  توسط mary  | 

۱- با پريز برق حسابي حرف ميزنم تا ميبينمش از دور صداهايي از خودم در ميارم كه نگو و البته هيچ كس هم نميفهمه من با پريز چي ميگم
۲- شصت پام را مي خورم يعني دوتا پام را ميگيرم توي دستم و يه بار شصت پاي راست را مي مكم ويبار شصت پاي چپ را  و وای از پوشک کردن هی مامانیم پامو صاف میکنه هی من میکشم توی دهنم اگه هم زورم به مامانیم نرسید شروع میکنم به غلتیدن تا حسابی نتونه پوشکم کنه واسه همین مامانیم این روزا که تعطیل بود از نیروی کمکی یعنی بابایی برای پوشک کردنم استفاده میکرد بابایی پاهام را محکم می گیره تا مامانی پوشک کنه ولی بازم من از رو نمیرم و تلاشم را می کنم


۳- وقتي كه غلت ميزنم و دمر ميشم ميرم روي سر پنجه پاهام و يك پل كامل درست ميكنم
۴- دا دا دا را كه قبلا ميگفتم و امروز رسما شروع کردم به گفتن با با با ...  مامانیم صدامو ضبط کرده
۵- به انگشتاي مامانم خيلي علاقه دارم انگشت دست يا پا فرقي نداره تا انگشتاي مامانم رو ميبينم مي خوام بكنمشون ته حلقم

+ نوشته شده در  87/12/09ساعت 23:26  توسط mary  | 

من كامپيوتر خيلي دوست دارم
همينكه از دور ميبينمش شروع ميكنم باهاش حرف زدن و سر و صدا راه ميندازم
اگه هم مامانم منو بغل كرد و نشست پاي كامپيوتر كه ديگه چه بهتر
مي خوام دكمه هاي صفحه كليد را دربيارم و درسته قورت بدم

 
البته موس هم از دست من راحت نیستا و خیلی حرفه ای مثل مامانیم میگیرمش دستم

+ نوشته شده در  87/12/09ساعت 23:5  توسط mary  |